تبليغاتX
زندان تن ، قفس دل
یا الله

زندان تن ، قفس دل



 نه اينكه بي تو نخندم
نه
 اما به خدا تمام اين خنده هاي خام بي خيال
 به يك تبسم كوتاه ديدار چهارشنبه ها نمي ارزند
به تبسم ساعت نه صبح
يا دقيقتر بگويم
 نه وبيست دقيقه ي صبح
حالا اگر بانگ بيست و بهانه ي ساعت در ازدحام واژه و وزن موازي ترانه
نمي گنجد
گناهش به گردن تو
 كه من و اين دل درمانده را
 چشم در راه طنين تبسم مي گذاشتي
 حالا هنوز
 نه صبح چهارشنبه ها كه مي شود
 كنار خيال خالي اتاقك تلفن مي ايستم
 دل به دامنه ي رويا مي دهم
و تو را مي بينم
كه با لباسي به رنگ بنفشه هاي بنفش
به سمت پسكوچه هاي پرسه و پروانه مي روي
 نه اينكه بي تو نخندم
نه
 اما به نيامدن هميشه ي نگاهت قسم
 تمام خطوط اين خنده هاي خواب آلود
 با رگبار گريه هاي شبانه
از رخساره ي خسته و خيسم
پاك مي شوند



+
نوشته شده در شنبه هفتم آذر 1388
ساعت 17:55
توسط علی (ِAlone Man In Night)


حالا
از تمامي قصه ، تنها
 قاب عكسي مانده ست
 كه شباهتي عجيب به دختري از تبار ترانه دارد
 حالا باران كه مي آيد
خاك اين دختر خالي
هنوز بوي عشق و عود و عسل مي دهد
حالا مدام از پي نشاني تو
 فنجان هاي قهوه را دوره مي كنم
 مدام اين چشم بي قرار را
 با بغض و بهانه ي باران آشنا مي كنم
 مدام اين دل درمانده را
 با باور برودت عشق
 آشتي مي دهم
 بايد اين ساده بداند
 بانوي برفي بيداري ها
 ديگر به خانه ي خواب و خاطره باز نخواهد گشت

بانوی آب و خاطره ، مرا در تک نک قطرات بارانی که
در دلت فرو ریخت به یاد داشته باش
چرا که من نیز چنین خواهم کرد

یادت همیشه گرامی باد در قلبم



+
نوشته شده در جمعه ششم آذر 1388
ساعت 0:59
توسط علی (ِAlone Man In Night)


 تابستان
 انعكاس سرخ گيلاس و سبزي سايه بود
 انعكاس هفت سنگ و تب بعد از ظهر
 به كنار هر گلي كه مي رسيدم
 مي خواستم تمام پروانه هاي جهان
را خبر كنم
 بر شاخه ها مي نشستم
و سرود سبز سوت و سكوت را
 براي جوجه هاي كوچك گنجشك مي خواندم
 تا مادر بزرگ بيايد
 و از بيم سقوط و سستي شاخه بگويد
 تابستان كودكي ام تنها
 با گيلاس سرخ باغ و مهر مادربزرگ
معنا مي گرفت
وقتي كه مي خنديد
 خيل خطوط خاطره ي آينه را پر مي كرد
 دستانش به عطر حلوا و حنا و ريحان عادت كرده بود
 و موهاي سفيدش را هميشه
 به رسم بهار هاي بي برگشت گذشته مي بافت
 هميشه عكس ها ي كوچك كوچ را نگه مي داشت
 عكس گيوه ، گندم ، گام
عكس باغ ، برنو ، بهار
و عكس رنگ
و رو رفته ي پريروز پدر بزرگ را
 قصه هايي برايمان مي گفت
كه آنها را
 از مادربزرگ كودكي خود شنيده بود
 حالا ، از انعكاس سرخ گيلاس ها خبري نيست
 شاخه ها توان وزن مرا ندارند
 و گنجشك هاي شوخ شاخه نشين
 به زباني غريب سخن مي گويند
 غريب

***************************************


خیلی وقته که دیگه با هیچ صدا و حرف احساس یکی بودن نمیکنم

یا من خیلی از دنیا و آدمهاش دور شدم یا اینکه دنیا و آدمهاش

خیلی عوض شدن و از من فاصله گرفتن .

همه ما در جای خودمون در نقطه ای هستیم که حس میکنیم

بقیه چیزهای زندگی به دور ما میچرخن. یعنی ما زندگی میکنیم و

روزگار میگذرونیم و بقیه هم همون کاری رو میکنن که ما میکنیم

فقط روش زندگی و لذت بردن ازش متفاوته .


ولی میدونید من قبلاها فکر میکردم خدا بین بعضی از بنده هاش

با بقیه فرق گذاشته و به بعضی ها مثلا پول زیادی داده و اونا

حداقل در این دنیا خوش هستن حتی اگه در دنیای دیگه بدبخت بشن.

ولی حالا اینطوری فکر نمیکنم دیگه .


خدا یه توان ثابت یعنی یه عدد ثابت در نظر گرفته وچیزهایی که به همه میده

رو بر اساس اون کم و زیاد داده به تک تک ما .

یعنی به یکی پول داده ، عقل درست و حسابی نداده

به یکی پول داده عقل داده ، ولی بدن سالم نداده

حتی شده من دیدم به یکی پول و عقل و بدن سالم داده

ولی بهش اخلاق خوبی نداده .


اگه خوب دقت کنید توی زندگی به تک تک آدمهای دور و برتون

و خوب دقیق بشید توی زندگیشون به نتیجه ای میرسید که من رسیدم.

خیلی طول کشید اینو باور کنم و حالا باور میکنم که خدا واقعا عادله.


موفق باشید.



+
نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذر 1388
ساعت 1:5
توسط علی (ِAlone Man In Night)


عکس یکی از زنان کابینه لو رفت

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.



+
نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388
ساعت 0:10
توسط علی (ِAlone Man In Night)


چرا اینقدر دورویی بین دوستان و همکاران زیاد شده ؟

من هر چی فکر میکنم نمیتونم درک کنم چرا باید بیشتر همکارای آدم

دو جور نوع برخورد داشته باشن با بقیه .

یه برخورد برای وقتی هست که شما حضور دارید یا مثلا کارشون

به کارت میفته و باهات بهتر برخورد میکنن و تو باورت میشه که

این فرد واقعا یه آدم درستیه که چه پشت سر و چه روبرو باهاتون

یه جوره.

یه نوع برخورد دیگه هم هست برای وقتی که شما حضور فیزیکی ندارید

و متاسفانه هر جور و مدل که دلشون میخواد در مورد اون شخص غایب

حرف میزنن.

من واقعا موندم مگه ما بچه مسلمون نیستیم.

مگه دین همکارای ما چیزی غیر از اینه ؟

یعنی هیچ کدوم نمیدونن که دورویی و غیبت کار واقعا نادرستیه.

غیبت کردن به قول یکی از بزرگان دینمون مثل خوردن گوشت برادر مسلمان

هستش. خب این نشون میده چقدر این کار کریه و زشت هست از نظر خدا .

حتی به نظر من فکری که توی ذهن ما میگرده ،

حتی وقتی اون شخص حضور داره هم درست نیست.

بدی کردن به دیگران کار زشتیه و گناه داره.

حتی اگه فکر بدی هم نسبت به بقیه کنیم صد در صد گناه داره.

ما حق قضاوت نداریم در مورد هیچ کس هیچ وقت.

حتی یه قاضی هم که کلی درس خونده بارها و بارها بخاطر اشتباه

یه نفر ازش سئوال میکنه و از همه مهمتر مدرک جمع میکنن که

مطمئن بشن این شخص این کار اشتباه رو انجام داده یا نه ؟

حالا در نظر بگیرید یه همکار مثل آب خوردن بدون هیچ فکر و دلیل و سند

معتبری میاد حرف های اشتباهی رو نه تنها توی فکرش که بین جمع بیان میکنه.


من نمیدونم بعضی افراد با این افکارشون میخوان کجا برسن ؟!!

اینو مسلم بدونید هر فکر اشتباهی در مورد کسی داشته باشید

مطمئن باشید یه نفر هم پیدا میشه که در مورد شما فکر اشتباهی

داشته باشه . اگه از کسی بد بگیم ، وقتی ما هم حضور نداریم پشت سر

ما هم بد خواهند گفت .

امیدوارم بیشتر ما ایرانیها قبل از اینکه بخواهیم حرف بزنیم اول خوب فکر کنیم

برای لحظه ای هم که شده و به عواقب حرفهامون فکر کنیم، چون حتی ممکنه

باعث ناراحتی برای اون شخص بشیم که روحش رو آزرده کنه و اونو نابود کنیم

از لحاظ روحی ، حتی با اینکه هیچ وقت به روش نیاره .


خدا همه ما رو درست هدایت کنه .

امیدوارم .




+
نوشته شده در یکشنبه یکم آذر 1388
ساعت 0:17
توسط علی (ِAlone Man In Night)


 شرمنده ام
 گفته بودم
 دست بر ديوار دور آن ور دريا مي زنم
و تا هزاره ي شمردن چشم مي گذارم
 گفته بودم
 غبار قديمي تقويم را
 از شيشه هاي شعر و خاطره پاك نمي كنم
 گفته بودم
 صداي سرد سكوت اين سالها را
 با سرود و سماع ستاره بر هم نمي زنم
 اما دوباره دل دل اين دل درمانده
 تو را ميهمان سايه گاه ساكت كتاب و كاغذ كرد
 هي
 هميشه همسفر حدود تنهايي
 بگذار كه دفتر دريا هم
 گزينه يي از گريه هاي گاه به گاه من باشد



+
نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388
ساعت 23:52
توسط علی (ِAlone Man In Night)


تنها براي تو مي نويسم بي بي باران
سياه پوش دل سفيد
 دل سفيد مو سياه
 مو سياه رو سفيد
رو سفيد آسمان و آينه
گفتي ناقدان نادان اين كرانه
 در علت اعتمادت به دريا خيالبافي خواهند كرد
حق با تو بود پيشگوي شريف گريه ها
 بسياري در جواب به دريا زدنت جفنگ مي بافند
بگذار كه اين راز
تنها سر به مهر صندوق بغض هاي من باشد
 مي دانم كه در پس كرباس سفيد
به كلمه ي تالمات روحي دلقكان مي خنديدي
 حالا مرا ببين در هجوم همهمه ي اينهمه هوچي
تمام حرفهاشان زير خط كمربند است
 مدام برايم از صفوف چپ و راست اين كرانه مي گويند
 من اما دست چپ راستم را هم نمي شناسم
 تنها مي دانم كه به قول فروغ
روشني خواب است
مي دانم كه ماست
به حرف هيچ سايه اي سياه نخواهد شد
 مي دانم كه زير طاقهاي پل هاي سنگي اين شهر
هنوز خوابگاه كودكان گرسنه
مي دانم كه به دستبوس هيچ سروري نخواهم رفت
مي دانم كه هنوز رهايي عريان رويا ميسر نيست
 جناح من نگاه تو بود بي بي باران
تو را او بامداد را
 تا طنين واپسين ترانه ي نانوشته به ياد خواهم داشت
هراسم نيست از شب و
 بيدلي اهالي خنيا و خرناسه
كه آنچه مي نويسم آنچه خوانده مي شود را
 كودكان عاشق فردا
 با چشمهاي بيدار و عادلشان قضاوت خواهند كرد
پس يك دقيقه فرياد به پاس صبوري ستاره ها
 هزار ترانه صدا
 به احترام آن همه خاطره ي زخمي
 تو به من آموختي
كه در مرگ نور
نبايد سكوت كرد



+
نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388
ساعت 16:50
توسط علی (ِAlone Man In Night)


يادت هست مي گفتي صداي من
 اين من در سوگ سلام ستاره نشسته
به آواز غمگنانه ي قنات خشكيده مي ماند ؟
وقتي كه اسبهاي عرق كرده ي باد يالايال مي تازند
 و چاه هاي تشنه عبورشان را
هاي مي كشند
در برهوت شنپوش
 تو اما صدايت گواه بيداري بود
 پس چرا به دخمه پريدي ؟ خش نوا مرغ
 بي بي بهشت بابونه
 خاتون نور
 در گرماگرم آن شوريده سري
تن به باد سپردنت چه بود ؟
به خدا نوشتن از بادباك باد برده ي
بوسه دشوار است
ساده نيست سوگ شمار شهامت شن ها بودن
 وقتي دريا
 با جاروي بلند موجش مدام
 دامنه ها را درو مي كند
بگو چه بگويم در تداوم تاراج اين همه تبردار ؟
بگو چه بگويم در خاموشي خورشيد ؟

****************************************

تنها ، جدا از تمام دل مشغولی های این دنیا ،
من چنین خلوتی آرزو میکنم ،
به دور از همه زشتی های دنیای زشتمان .



+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388
ساعت 1:1
توسط علی (ِAlone Man In Night)


در جنگ غم و عشق غم گشته سرافراز
مطرب کمکم کن وز عشق بزن ساز
در جام شرابم یخ بسته غم و درد
ساقی کمکم کن وز چاره بگو راز

********************************

باد دلواپس آذرماه رابه ياد آر
كوچه هاي عريض آشتي كنان
 همصدايي دف ها و دست ها را
 گفتم : آن چشم ها...
گفتي : گواه گريه خدا داد است
 بعد از آن بود كه معني نمناكي آسمان را فهميدم
بعد از آن بود كه به ارتفاع علاقه ايمان آوردم
بعد از آن بود كه دستهاي من
موطن تمام ترانه هاي باران شد
 واپسين سط تمام نامه ها
 به هزار بوسه ي ساده مي انجاميد
 به دل دل
دوباره ي ديدار
به عبور سر نيزه ي نياز از بناگوش گناه
 به نگاه رسواگر ماه از درز پرده ها
به فاصله يي كوتاه و سوسوي سيگاري كه فروغ
زندگي مي ناليدش
چه قدر آرامش قبل بعد طوفان زيبا بود
 نه نيازي به رسيدن رويا
 نه ميلي به خلاصي خواب
تنها سرانگشت نوازش
عطر آشناي علاقه و
سكوت سكرآوري در حوالي خواب و بيداري
كاش از آغوش آن همه آسودگي بيرون نمي آمديم

********************************

 از قديم گريه در قبيله ي ما مي گفتند
وقتي كه باد قاصدك سياهي را با خود بياورد
 گوشه اي از آينه آسمان مي شكند
من هميشه از زنگهاي ناغافل تلفن
ترسيده ام
در عبور اين همه زمستان زمهرير
حتي يك خبر از بيداري باغ
 تولد تابستان به من نرسيد
 غزال پا در گريز گريه ها
پر
 بامداد نخستين آخرين
 پر
اما كلاغ سياه شب
از بام ما پر نمي زند



+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388
ساعت 0:4
توسط علی (ِAlone Man In Night)


من شعر کهنه ام
در قالبی سپید
یک زخم تازه ام
از روزگار دور
از مدتی مدید

مرا بگذار و بگذر
چون من .......



+
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388
ساعت 0:18
توسط علی (ِAlone Man In Night)


حرفهاي كهنه شده
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388



جايگاه ويژه

جايگاه دوستان
آرشيو لينكدوني



طراح قالب

خودم


نیت کنید و فال خود را بگیرید .. به نام حضرت حافظ